به نام خالق زیبایی ها

به محض این که به خودتان اعتماد کنید، خواهید دانست چگونه زندگی کنید.

یوهان ولفگانگ فون گوته

 

از حالِ بد به حالِ خوب…

اغلب ما، وقتی از ایام سخت و دشواری که پیش رو گذاشته ایم، حرف می زنیم، می گوییم:

“چیزی هست که باید راهم را از میان آن باز کنم.”

آنچه نمی دانیم این است که کل زندگی چیزی است که باید گام زنان راه مان را از میان آن باز کنیم. وقتی این عبارت را سطحی نگاه می کنیم، خسته و افسرده می شویم.

این روزها، خیلی ها را می بینیم که حالشان خوب نیست. به نوعی گم شده اند. بین چیزهایی که بوده اند و دلشان می خواسته باشند، گم شده اند. نمی توانند تمرکز کنند. از لحظه ی حال خود راضی نیستند. یا به گذشته پناه می برند، که به نوعی سیستم دفاعی بدن آنها است. و یا در آینده ی موهوم غرق می شوند که به نوعی خودآزاری می کنند.

اما این حالِ بد، از کجاست؟  چطور می شود از حالِ بد به حال خوب رسید؟

بگذارید با شما صادق باشم. ما انسان های پر از خواهش و توقع شده ایم. حاضر نیستیم زندگی را به معنی حقیقی خود درک کنیم. مدام یا در گذشته یا در آینده بودن، آدمی را بیمار می کند. بیماری اش هم مثل سرماخوردگی نیست که نشانه اش تب باشد. آرام و آرام روح مان بیمار می شود. خسته می شویم. افسردگی راه پیدا می کند به زندگی مان و ما را دچار توهم می کند.

لحظه ای بایستید. دست بکشید از هر کاری که می کنید. آرام جایی بنشینید. چشم هایتان را ببندید. از خودتان بپرسید:

“از چه زمانی حالِ من بد شد؟”

پاسخی که می دهید مهم نیست! فقط بگذارید پاسخ دهید. احساس تان را سرکوب نکنید. اگر خشمگین می شوید، طبیعی است. یک واکنش خیلی خیلی طبیعی است. اگر غمگین می شوید بازهم نگران نباشید. این معنی خوبی دارد. یعنی شما نمی خواهید حالتان بد باشد. پس تصمیم بگیرید. آرام و متین ، تصمیم بگیرید که حالتان خوب شود.

شاید بیشتر مشکلات ما از جایی شروع شد که به خودمان دروغ گفتیم. خودمان را سرکوب کردیم.

خردِ درونی ِ ما ، در درون ماست. ما را قضاوت می کند. ما برای فریب او، برای رهایی از احساس سرزنش و احساس گناهی که از کارهای اشتباهمان داشتیم، به او دروغ گفته ایم.

صادقانه با خودتان حرف بزنید.

بیشتر ما، خاطرات را حمل می کنیم . اما فارغ از اینکه داروی دردمان را نیز در درون خودمان داریم، مدام به خاطرات و اندوه مان چنگ می اندازیم.

برای اینکه از کشف درونی احساس خود حرف بزنیم، ساعت ها می توانیم با شما حرف بزنیم. اما اگر تصمیم گرفته اید، حالتان خوب شود، به شما پیشنهاد می کنم:

راه بروید. با راه رفتن ، راه خود را به سوی خردِ درونیِ تان دوباره پیدا کنید.

اگر اکنون در وضعیتی هستید که از شغل و حرفه خود ناراضی هستید، یا از زندگی مشترک خود آنقدرها که باید رضایت ندارید، به شما پیشنهاد می کنم، شروع کنید به پیاده روی!

خیلی ساده است. پیاده روی، معجزه می کند. شما را به درون خودتان متصل می کند. هویتی نو از خودتان در پیاده روی کشف می کنید. هویت تازه ای که باید اجازه بدهید نفس بکشد. زندگی کند و همراه شما به بلوغ برسد.

پرسش هایی که از خودتان دارید را روی تکه کاغذی بنویسید. بدون اینکه بترسید، نگران شوید، به پرسش هایتان پاسخ دهید. به تک تک آنها با صدای بلند پاسخ دهید.

زمانی که در پیاده روی هستید، با خودتان آشتی کنید. تکه های وجود شما، در جاهایی از زندگی شما جا مانده است. آنها را در زمانی که پیاده روی می کنید، جمع کنید. سرهم کنید. حتی اگر تغییر شکل داده اند، ایرادی ندارد. مهم این است که هنوز بخشی از وجود شما هستند.

ممکن است در رابطه ای عاطفی، بخشی از شما به کسی پیوند خورده باشد. امروز تصمیم بگیرید آن بخش از وجودتان را پیدا کنید. آن را به وجودتان پیوند دهید.

مطمئن باشید، و امیدوار قدم بردارید. یادتان باشد بذرهای یاس و دلسردی در دل هیچکس رشد نمی کند. پس امیدوارانه، به خداوندی که این همه زیبایی آفریده است، دل ببندید.

 

فقط دو راه برای زندگی کردن هست. یکی این که طوری زندگی کنید که گویی هیچ معجزه ای نیست، و دیگر این که ؛ گویی همه چیز معجزه است.

آلبرت اینشتین

موفق باشید.

 

3 دیدگاه ها

  1. این جمله فوق العاده است:

    فقط دو راه برای زندگی کردن هست. یکی این که طوری زندگی کنید که گویی هیچ معجزه ای نیست، و دیگر این که ؛ گویی همه چیز معجزه است.

    آلبرت اینشتین

  2. صادق گفت:

    سلام سرکار خانم رضوی
    مطالب بسیار ارزشمند و تاثیرگذاری بود استفاده کردم
    باور داشتن خود و خدا بذر امید را در دلهای ما میکارد.
    ممنونم از شما

  3. سمانه گفت:

    بسیار عالی . ممنون از شما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *